خرید بک لینک
خواب دیدم باید از یک کوه بالا برم. اسم کوه قره داغ بود. در کودکیهایم بارها از این کوه بالا رفته بودم و از آن بالا به تماشای دشت پر از لاله نشسته بودم. توی خواب تنها بودم. سردم بود. از دوردست ها صدای نی می آمد. من خوابم می آمد. باید زودتر به قله میرسیدم. کفشام پاشنه بلند بود. پاهام درد می کرد. داشتم سُر میخوردم. دست میگرفتم به علف ها، علف ها لیز بودند. دا

برچسب: نویسنده: رها میرزاپور تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1396 ساعت: 13:01

خواب دیدم زنگ مدرسه خورده و انگار جشنی ناتمام مانده و بچهها دویدهاند و رفتهاند. سالن طولانی مدرسه پوشیده از لباسها و خوراکیهای نیمخورده و خاکستری و سیاه بود. چندنفری هم دستبند طلایشان را جاگذاشته بودند و رفته بودند.من آنجا چهکار میکردم نمیدانم. نه در جشن بودم نه قرار بود باشم. انگار من همان لحظه رسیده بودم. پس از زوال جشن و پراکندگی بچهها و میهمان

برچسب: نویسنده: رها میرزاپور تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1396 ساعت: 13:01

صفحه بندی